تبليغاتX
عسل بانو
عشق به شکل پرواز پرندست...
خدایا!

راهی نمیبینم. آینده پنهان است.

اما مهم نیست! همین کافیست که تو همه چیز را میبینی و من تو را!

خدایا!

هیچ مشکلی, هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست که من و تو با هم نتوانیم آن را از میان برداریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:6  توسط Mory  | 

دو زلفونت بود تار رباعم , چه میخواهی از این حال خرابم

تو که با مو سر یاری نداری , چرا هر نیمه شو آیی به خوابم

فلک در قصد آزارم چرایی , گلم گر نیستی خارم چرایی

تو که باری ز دوشم بر نداری , میون بار سربارم چرایی

تو که نوشم نه ای نیشم چرایی , تو که یارم نه ای پیشم چرایی

تو که مرحم نه ای زخم دلم را , نمک پاش دل ریشم چرایی

خدایا داد از این دل داد از این دل , که یکدم مو نگشتم شاد از این دل

چو فردا دادخواهان داد خواهند , بگویم صد هزارون داد از این دل

دلم دور است و احوالش ندونم , کسی خواهد که پیغومش رسونم

خداوندا ز مرگم مهلتی ده , که دیداری به دیدارش رسونم

اگه دردم یکی بودی چه بودی , اگه غم اندکی بودی چه بودی

به بالینم حبیبی یا طبیبی , از این هردو یکی بودی چه بودی

ندونم لخت و عریونم که کرده , کدوم جلاد بی جونم که کرده

بده خنجر که تا سینه کنم چاک , ببینم عشق تو با ما چه کرده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 23:35  توسط Mory  | 

  زندگی کوچه پر پیچ و خمی است

                           پشت هر پیچ غمی خوابیدست

                                                   قدم آهسته گذار در دلت شادی کن

                                                                                 که مبادا به صدایی غم هشیار شود

خوشی این دنیا تنها به دمی است

                                  پس همین یک دم را به غنیمت بشمار

                                                                  که مبادا فردا غم روزی بخوری که بدون غم بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 10:12  توسط Mory  | 

با تمام وجود صدايت مي کنم . صدايت مي کنم تا نگاهم کني ، نگاهم کني تا

چشمان پر از اشکم را ببيني ، اشکهايم را ببيني تا دلت برايم بسوزد ،

دلت بسوزد تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني . آن وقت از ته دل فرياد خواهم زد و به تو

خواهم گفت صادقانه

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

آن وقت شايد ديگر هرگز تنهايم نگذاري هرگز !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 10:3  توسط Mory  | 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است

و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهائی

و به اندزه آوارگی باد تو هم آواره

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بفهمی که چه دردی دارد:

باغبانی که تبر می سازد

و درختی که به اندیشه هیزم شدن  از سبز شدن دل کنده

و اجاقی که از آتش خالیست

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد

وقتی از عشق نداری سهمی

و در آنجا که دلی هست وسیع

نیست یک ذره برایت جایی

کاش یک لحظه به جایم بودی

نه پشیمانم از این گفته خویش

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه

تو به جایم بودی می شکستی آسان

نه پشیمانم از این گفته خویش

کاش هرگز تو نباشی چون من...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 9:56  توسط Mory  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 9:54  توسط Mory  | 

قفس قلب را شکاندم حرفهایم گشت آغاز

مگر این صدای غمگین بکند عقده ها باز

به خدای عشقمان یار تو چه ها با من نکردی

که دگر من نا ندارم بکشم بر دوش این راز

من همانم که شکارم دل وچشم همگان بود

که دگر پرکند گشتم نتوانم کرد پرواز

به چه جرمی تو شکستی حرمت این التماسم

نگران بودم و دیدم که چو غاز گشته این باز

خواهشی کردم ز کویت که کنی با گفتگویت

که مگر یک لحظه از جان بنمایی با من آواز

پاسخت که میشنیدم همه دستور بدیدم

که کند امر سلطان به همه افسر و سرباز

چه کنم تا یک نظر تو بکشی دستت از این چنگ

که برقصاندی من را به همه موسیقی و ساز

یاور همیشه مومن به خدا که زنده ام من

به بهانه نگاهت که خرامان است و پرناز

شعر ارسالی از دوست خوبم وحید

تقدیم به یاور همیشه مومنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 9:53  توسط Mory  | 

هر گاه پنجره اتاقت را باز کردی و انوار خورشید را دیدی چشمانت را نبند.

نگو که نور خورشید آنها را می آزارد. کمی صبر کن.

 گرمایی سراسر وجودت را فرا میگیرد و آرامشی بر قلبت حاکم می شود.

آری این دستان گرم خداست که صورتت را می نوازد تا هرگز نبیند اشک تنهایی را بر چهره بنده اش.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 0:28  توسط Mory  | 

اگر چه خوب می دانم تو از شعر بیزاری

ولی چیزی ندارم جز همین اشعار تکراری

در این دلتنگی و حسرت برای روز میلادت

فقط مشتی غزل دارم ، فقط مشتی غزل اری

تو تنها اشنای من در این ده کوره ی دردی

مبادا از من و این زخمها دست برداری

بیا امشب رهایم کن از این کابوس تنهایی

صدایت می زنم یا رب میان خواب و بیداری

شبی می اید و در غربت تقدیر و هم الود

دوباره روی لبهایم گل لبخند می کاری

چه باید کرد غیر شعر چیزی ارمغانم نیست

اگر چه خوب می دانم تو از شعر بیزاری

  

 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 0:57  توسط Mory  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 0:46  توسط Mory  | 

 

تو را از دور می بينم صدايم در نمی آيد

نشسته بر دلم خاری که هرگز در نمی آيد

ز عشق خانمانسوزت هميشه در تب و تابم

از  این ناخوانده مهمانی که از دل بر نمی آيد

  دلم هرگز نياسودست از اين احساس نا فرجام

ز دل فرياد بر خيزد مرا باور نمی آيد

نمی دانم ز بخت بد شکايت با که بايد برد

خداوندا رهايم کن که عمرم سر نمی آيد

دوانده ريشه در قلبم شده چون خار در جانم

جگر می سوزد و بر سر از اين بدتر نمی آيد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 0:42  توسط Mory  | 

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی        

 آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی

 

خواهش جان تو من دارم و من میدانم    

   که تو از دوری خورسید چه ها میبینی

 

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من             

 سر راهت ننهادی به سر بالینی

 

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

 

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند

 امشب ای ماه تو هم از طالع من غمگینی

 

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن               

  که تو هم اینه ی بخت غبار آگینی

 

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید             

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

 

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان   

 گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

 

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد     

 ای پرستو که پیام آور فروردینی

 

                                                                تقدیم به بهترین همنفسم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 1:1  توسط Mory  | 

خوبان گلند و خار جفا در کنارشان           چون ما مباد کسی گرفتار و خارشان
 
باشد اگر تصوری از احتمال وصل                 شیرین شود تحمل تلخ انتظارشان
 
ای خوش به حال و روز کسانی که گهگاه   دارند به لب تبسمی از لطف یارشان
 
من نیستم حسود ولی رشک میبرم            بر آن کسان که یار بود در کنارشان
 
آنان که دل به یار سفر کرده میدهند               آواره میشوند چون ما از دیارشان
 
سوزد دلم ز دوری و در دیده میکشم                  روزی اگر نسیم بیارد غبارشان
 
 اما هزار حیف که بیچاره عاشقان                    اول به دست یار بود اختیارشان
 
عشاق داغدیده نخواهند لوح گور                    بعد ار وفات لاله دمد بر مزارشان
 
اما به گور من بنویسید این                     دنبال گلرخان شد و شد  خار زارشان
 
 
شعر ارسالی از دوست خوبم سمیرا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:5  توسط Mory  |