|
عشق به شکل پرواز پرندست...
|
راهی نمیبینم. آینده پنهان است.
اما مهم نیست! همین کافیست که تو همه چیز را میبینی و من تو را!
خدایا!
هیچ مشکلی, هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست که من و تو با هم نتوانیم آن را از میان برداریم!
تو که با مو سر یاری نداری , چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
فلک در قصد آزارم چرایی , گلم گر نیستی خارم چرایی
تو که باری ز دوشم بر نداری , میون بار سربارم چرایی
تو که نوشم نه ای نیشم چرایی , تو که یارم نه ای پیشم چرایی
تو که مرحم نه ای زخم دلم را , نمک پاش دل ریشم چرایی
خدایا داد از این دل داد از این دل , که یکدم مو نگشتم شاد از این دل
چو فردا دادخواهان داد خواهند , بگویم صد هزارون داد از این دل
دلم دور است و احوالش ندونم , کسی خواهد که پیغومش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتی ده , که دیداری به دیدارش رسونم
اگه دردم یکی بودی چه بودی , اگه غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم حبیبی یا طبیبی , از این هردو یکی بودی چه بودی
ندونم لخت و عریونم که کرده , کدوم جلاد بی جونم که کرده
بده خنجر که تا سینه کنم چاک , ببینم عشق تو با ما چه کرده
پشت هر پیچ غمی خوابیدست
قدم آهسته گذار در دلت شادی کن
که مبادا به صدایی غم هشیار شود
خوشی این دنیا تنها به دمی است
پس همین یک دم را به غنیمت بشمار
که مبادا فردا غم روزی بخوری که بدون غم بود

چشمان پر از اشکم را ببيني ، اشکهايم را ببيني تا دلت برايم بسوزد ،
دلت بسوزد تا يک لحظه بيشتر کنارم بماني . آن وقت از ته دل فرياد خواهم زد و به تو
خواهم گفت صادقانه
دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم![]()
![]()
آن وقت شايد ديگر هرگز تنهايم نگذاري هرگز !![]()
![]()
تا بدانی که چه دردی دارد:
وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است
و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهائی
و به اندزه آوارگی باد تو هم آواره
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بفهمی که چه دردی دارد:
باغبانی که تبر می سازد
و درختی که به اندیشه هیزم شدن از سبز شدن دل کنده
و اجاقی که از آتش خالیست
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد
وقتی از عشق نداری سهمی
و در آنجا که دلی هست وسیع
نیست یک ذره برایت جایی
کاش یک لحظه به جایم بودی
نه پشیمانم از این گفته خویش
که اگر یک لحظه
و فقط یک لحظه
تو به جایم بودی می شکستی آسان
نه پشیمانم از این گفته خویش
کاش هرگز تو نباشی چون من...


قفس قلب را شکاندم حرفهایم گشت آغاز
مگر این صدای غمگین بکند عقده ها باز
به خدای عشقمان یار تو چه ها با من نکردی
که دگر من نا ندارم بکشم بر دوش این راز
من همانم که شکارم دل وچشم همگان بود
که دگر پرکند گشتم نتوانم کرد پرواز
به چه جرمی تو شکستی حرمت این التماسم
نگران بودم و دیدم که چو غاز گشته این باز
خواهشی کردم ز کویت که کنی با گفتگویت
که مگر یک لحظه از جان بنمایی با من آواز
پاسخت که میشنیدم همه دستور بدیدم
که کند امر سلطان به همه افسر و سرباز
چه کنم تا یک نظر تو بکشی دستت از این چنگ
که برقصاندی من را به همه موسیقی و ساز
یاور همیشه مومن به خدا که زنده ام من
به بهانه نگاهت که خرامان است و پرناز
شعر ارسالی از دوست خوبم وحید![]()
تقدیم به یاور همیشه مومنم![]()
![]()

نگو که نور خورشید آنها را می آزارد. کمی صبر کن.
گرمایی سراسر وجودت را فرا میگیرد و آرامشی بر قلبت حاکم می شود.
آری این دستان گرم خداست که صورتت را می نوازد تا هرگز نبیند اشک تنهایی را بر چهره بنده اش.
|
اگر چه خوب می دانم تو از شعر بیزاری | |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم![]()
![]()
![]()
تو را از دور می بينم صدايم در نمی آيد
نشسته بر دلم خاری که هرگز در نمی آيد
ز عشق خانمانسوزت هميشه در تب و تابم
از این ناخوانده مهمانی که از دل بر نمی آيد
دلم هرگز نياسودست از اين احساس نا فرجام
ز دل فرياد بر خيزد مرا باور نمی آيد
نمی دانم ز بخت بد شکايت با که بايد برد
خداوندا رهايم کن که عمرم سر نمی آيد
دوانده ريشه در قلبم شده چون خار در جانم
جگر می سوزد و بر سر از اين بدتر نمی آيد

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
خواهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورسید چه ها میبینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راهت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای ماه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو هم اینه ی بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
تقدیم به بهترین همنفسم![]()
